چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
اگه گریه بذاره می نویسم من .......کدوم لحظه تو رو از من جدا کرد؟
نگو اصلاْ نفهمیدی...نگو .......نه.......تو بو دی اونکه دستامو رها کرد...
خودت گفتی خداحافظ تموم شد!!!... من و تو سهممون از عشق این بود
خود تو حرمت عشقو شکستی... بریدی آخر قصه همین بود
تموم سهمت از دنیا عزیزم بذار یادت بیارم یک وجب بود....بهت دادم تموم آسمونو
خودم ماهت شدم آروم بگیری
حالا ستاره ها دورت نشستن
منو ابری گذاشتی داری میری...............
اگه گریه بذاره مینویسم.......اگه مهلت بدی یادت میارم.............
براي موفقيت و شادكامي در ازدواج نميتوان راهنماييهاي مخصوصي را در نظر گرفت، با اين وجود اين پيشنهادات لازم و ضروري به نظر ميرسد.
1- قاعده طلايي اول: همسر خود را گرامي بداريد. ازدواج يعني اعلان استقلال، هنگامي كه ازدواج ميكنيد قول ميدهيد كه در مشقت و راحتي، فقر و ثروت و سلامتي همسر خود را دوست و گرامي بداريد. عشق شما به يكديگر بر پايه زندگي زناشويي استوار ميباشد. لذت عاشق سرور و خوشحالي معشوق است. همسر خود را گرامي بداريد و عقد ازدواج را محكم كنيد. زن و شوهر با طناب بسيار محكمي به هم متصل هستند. رشتههاي بسياري اين طناب را به وجود ميآورند كه از همه مهمتر رشته عشق و علاقهاي است كه نسبت به يكديگر ابراز ميدارند. رشتههاي ديگري چون رشته علايق مشترك، تجربيات مشترك، وفاداري مشترك و تشريك مساعي در زندگي لازم است. هر چه رشتههاي اين طناب محكم تر باشند، ازدواج نيز باثباتتر خواهد بود. پس رشتههايي درست كنيد كه هرگز گسيخته نشوند.
2- قاعده طلايي دوم: وقتي ازدواج ميكنيد با همسر خود چون يك روح در دو جسم باشيد. پس از ازدواج به والدين خود متكي نباشيد، بلكه بايد با زن خود روح جديدي را به وجود آوريد. به پدر و مادر خود احترام بگذاريد. خانوادهاي جدا بسازيد و شانس موفقيت زيادي در زندگي به وجود آوريد.
3- قاعده طلايي سوم: فن عشقورزي را بياموزيد. هماهنگي سبب ايجاد علاقه زناشويي ميشود. در روابط خود احساسات و عواطف را توام سازيد. هر چه روابط شما هماهنگتر باشد شانس موفقيت شما نيز بيشتر خواهد بود.
4- قاعده طلايي چهارم: خود را براي پدر و مادر شدن آماده كنيد. درباره حقايق مربوط به پدر شدن اطلاعات كسب كنيد، سلامتي روحي و جسمي اطفال شما بستگي به دقتهاي اوليه شما دارد. هر چه توجه و دقت شما بيشتر باشد سلامتي آنها بهتر تامين ميشود براي آنها زمينه مستعدي تهيه كرده و مقدمه خوبي براي زندگي آنها به وجود آوريد.
محيط خانواده، بهترين مكان براي تربيت كودك است. كودكاني كه عضو خانوادههاي مهربان و فداكار هستند از نظر روحي بهتر تربيت ميشوند. بهترين آمادگي جهت پدر و مادر شدن، ازدواج حقيقي است.
5- قاعده طلايي پنجم: در زندگي زناشويي بردبار و صبور باشيد! هرگاه بخواهيد به تنهايي حركت كنيد هر كجا بخواهيد قدم ميگذاريد ولي هنگامي كه با يك نفر ديگر هستيد قدمهاي شما بايد با او هماهنگ باشد. در ابتداي كار ممكن است پاي يكديگر را لگد كنيد ولي سپس تجربه كسب ميكنيد كه چگونه خود را با يكديگر هماهنگ سازيد. در ازدواج نيز براي ايجاد هماهنگي جسمي و روحي گذشت زمان لازم است، براي موفق شدن بايد صبور و بردبار باشيد.
خويشاوندان زن و شوهر نيز بايد صبور باشند و براي ايجاد چنين صبر و شكيبايي گذشت زمان لازم است، وقتي كه دختري عاشق پسري ميشود نميتواند الزاما مادر او را يا پدرش را دوست بدارد.
عروس و داماد نميتوانند خيلي سريع با زندگي داخلي همسرشان پيوستگي ايجاد كنند! براي حل و فصل اين موضوع زمان براي درك، فهم و شعور لازم است.
6- قاعده طلايي ششم: ريشه ازدواج خود را محكم سازيد! به زندگي زناشويي مانند گياه بايد توجه كرد، به خصوص زماني كه هنوز تازه و نورس است ريشه آن را بايد با انديشه مشترك، دقت و توجه، مهر و محبت و بالاخره حس تفاهم كه به منزله خورشيد و باران هستند سيرآب و تقويت كرد. به يكديگر ابراز علاقه كنيد، به هر شكلي كه ميتوانيد احساسات خود را به يكديگر نشان دهيد.
ممكن است عشق از گفتار عميقتر باشد ولي گاهي با محبت نمايان ميگردد. روابط زناشويي را پرورش داده و آن را برويانيد. براي توجه به گياه بايد علفهاي هرز را چيد.
هرگاه علفهاي هرز رشد و نمو كنند، گياه مزبور پرورش نيافته و خشك ميشود!
چنانچه علفهاي هرز را سريعا از بين ببريم، گياه رشد كامل خود را به دست ميآورد. در ازدواج نيز علفهاي هرز را به محض پيدايش از بين ببريد. بگذاريد گياه ازدواجتان آن طوري كه شايسته است، رشد و نمو نمايد.
7- قاعده طلايي هفتم: در صورت لزوم با افراد مطلع مشورت كنيد. مشورت درباره ازدواج به منزله هنر و علم اجتماعي ظهور كرده است.
پزشكان، صاحبنظران علوم اجتماعي، متخصصين تعليم و تربيت و مشاوران ازدواج خود را براي چنين وظيفه اجتماعي آماده ميسازند و مشاور مطلع به شما بصيرت و ادراك كافي داده و شما را از بيماريهاي زناشويي و اختلالات رواني كه ممكن است هيچ كدام از شما آگاهي و بينش بر منابع كشمكشهاي خود نداشته باشيد آگاه ميسازد زيرا علت بعضي از نارضايتيها واضح و آشكار نميباشد. ممكن است يك بحث جزئي مربوط و منوط به حسن عدم امنيت، آرزوي قدرت و محروميت جنسي باشد.
اگر شما قادر به حل موضوع نباشيد، مشاور شما آن را حل خواهد كرد. از ديگران راهنمايي بخواهيد و بر شانس موفقيت خود در زندگي زناشوييتان بيفزاييد.
8- قاعده طلايي هشتم: از قوانين هشتگانه طلايي پيروي كنيد!
با همسر خود همان طور رفتار كنيد كه ميل داريد او با شما رفتار كند. از احساسات يكديگر مطلع بوده و به احتياجات ديگري توجه داشته باشيد. ببخشيد، همان طور كه ميل داريد بخشيده شويد. از جسارت، اهانت و بيوفايي بپرهيزيد!
كوچه های دل من، باز خلوت شده است
قبل از اینكه برسم، دوستی را بردند
یك نفر گفت به من
باز دیر آمده ای، دوست قسمت شده است.
با توام،با تو، خدا
یك دل قلابی، یك دل خیلی بد،
چقدر می ارزد؟
من كه هرجا رفتم،جار زدم:
شده این قلب حراج، بدوید
یك دل مجانی، قیمتش یك لبخند
به همین ارزانی.
هیچوقت اما، هیچكس قلب مرا قرض نكرد
هیچ كس دل نخرید.
با توام، با تو، خدا
پس بیا این دل من مال خودت
من كه دیگر رفتم اما
ببر این دل را
دنبال خودت
بر سر قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شکسته بود
بر سر قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر که سرا پا شکسته بود
بر سر قبر من بنویسید پاک بود چشمان او که دائماً از اشک شسته بود
بر سر قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه ای دسته بود
بر سر قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمیشد نشسته بود
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهائیم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آن که با آغاز من مانوس بود
لحظه پایانیم را حس نکرد
مینالم از هر آنچه نالیده ام از هر آن قصه که گوشم شنوده استُ
که عشق راستین را ره هموار هرگز نبوده است . ((شکسپیر))
سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟
شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟
اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم؟
بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم ؟
اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني ؟
دو گوش برای شنیدن
دو چشم برای دیدن
دو دست برای کار کردن
دو گام برای حرکت کردن دارند
وتنها یک زبان برای گفتن
به آنها که کمتر می گویند و بیشتر عمل می کنند
به آنها که در برابر سخن حق سراپا گوش
برای جستجوی حقیقت سراسرچشم
و در صحنه ی زندگی سراسرتلاش و کوشش اند .
و نمی گویند مگر به حق.
خورشید تابانم تویی
عشق پریشانم تویی
آبی آسمانم تویی
رنگ بی پایانم تویی
همدم تنهایی من یار و غمخوارم تویی
یار همیشگی من عشق و دنیایم تویی
گاه همچون نسیم و گاه همچون طوفان
خوشا به حال کسی که از طوفانش نترسد
و با نسیمش مغرور نگردد!
**********************
زندگی مثل نقاشی بدون پاک کن است
پس طوری زندگی کن که اگر به گذشته برگشتی
نیازی به پاک کن نداشته باشی !
**************
عشق طریقت است
شکست حقیقت است
باید قبول کرد که تیغ و خار جزیی از طبیعت است!
خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام. خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام.من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام. خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست.از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مند.
خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم. بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟ چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟
اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم. اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم. من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بربا شکوهترین قله ی زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم.
زندگی دفتری از خاطره هاست
یک نفر در دل شب
یک نفر در دل خاک
یک نفر همدم خوشبختی هاست
یک نفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد
ما همه همسفریم.........
تقدیم به حسین گلم بخاطر همدردی باهاش![]()
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن
"دکتر شریعتی"
رنج بزرگ یک انسان این است که عظمت او وشخصیت او در قالب فكرهاي كوتاه، در برابر
نگاههاي پست و پليد، و احساس او در روحهاي بسيار آلوده و اندك و تنگ قرار گيرد
انسانيت حد و مرزي نمي شناسد ..قبل از آنكه داراي هويت زن و يا مرد بودن باشيم
...انسانيم ..و تكليف آدميت از جنسيت بالاتر است...همديگر را به اين نام بشناسيم ،
مقام بالاتري داريم،
معجزهها زماني رخ ميدهند که تو از شرّ مفهوم «غيرممکن» خلاص شده باشی
"دکتر شریعتی"
هنوز حرفای ناگفته دارم گوش کن
تو هم این زهر تلخ نفرتو نوش کن
آره تو راست میگی عشق بچه بازی نیست
همون بهتر بری ، مارم فراموش کن
تو آبروی عاشقی رو پاک بردی
دارم جدی میگم برای من مردی
چقدر ساده بودم که باورت کردم
عزیزم بودی و خونمو میخوردی
پوسیدم ایجا آنقدر طوفان نوشتم
از اشکهای کهنه گلدان نوشتم
گندم نشان آخر تنهائیم بود
این حرف را با هر چه اطمینان نوشتم
یک بار هم آدم شدم گفتم خدایا
اما خدا را هم برای نان نوشتم...
خدایا کفر نمیگویم
پریشانم پریشانم
چه میخواهی تو از جانم
نمیدانم نمیدانم
مرا بی آنکه خود خواهم
اسیر زندگی کردی
تو مسئولی خداوندا
به این آغاز و پایانم
خداوندا
تومیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
دفتر عشـــق كه بسته شـد
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ راه تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنو اين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ
ــــ
عشقی که بایک نگاه آغاز میشود باشناخت سست تر سست تر میشود
.ولی عشقی که باشناخت آغاز میشود
باهرنگاه عمیق و عمیقی تر میشود
گرچه غمگینم ولی از عشق آرامم هنوز
عاشق و دلبسته و دلگیر از آن نامم هنوز اشک در چشمم ـ تمنا در دلم درمانده ام من نمی دانم چه خواهد شد سرانجامم هنوز نیست او را اشتیاقی بر وصالم لحظه ای در خیابان دلش یک عشق بد نامم هنوز می خورم خون جگر تا او کند باور مرا در حریم دام او یک عاشق رامم هنوز خواب دیدم زیر باران خیالش گم شدم همچو باران در خیالش بی سر انجامم هنوز
هنگامیکه دیده بر هم می نهم تا افکار در هم و پرده های زندگی پر از رنج و اندوه خود را فراموش کنم تو در نظرم مجسم میشوی شاید تصور کنی تماشای صورت چون ماهت تسلای خاطری بدل پریشان و شوریده حال من باشد ولی افسوس که این تماشا هم خاطرات تلخ مرا دو چندان میکند زیرا می ترسم در زیر چشمان درخشان و پر از مهر تو بی اعتنائی و خشم و نفرت خفته باشد!
همین ترس است که کوچکترین حرکات ترا در نظرم بزرگ جلوه میدهد و این دل دیوانه را دیوانه تر میکند.
قرن ما صدف نیست
ماسه است
غزل نیست
حماسه است
من برای قرن خود می نویسم :
قرن ما صدف نیست
ماسه هم نیست
غزل هم نیست
حماسه هم نیست
قرن ما مشتی آشغال پرور و
تف رو به بالاست
که نکبت این زندگی را برجسته تر کرده است
قرن ما قرن توفیق بی ارزش ها و
قرن تعظیم بر مترسک ها ست .
بهم بگو مگه میشه آدم همیشه شاد باشه؟
شادی میاد شادی میره
کار نداره کی به کیه
از قدیم می گن که گل،دیر در می آد زود می میره
شادی مثه گل می مونه،
دیر میادو زودم میره
بهم بگو چقد ستم روی زمین وجود داره؟
بهم بگو چرا جدایی تلخه؟
بهم بگو چرا قلبم می تپه؟
چرا وقتی آدم پشته چشاش گریه داره،
سخته واسش این گریه رو در بیاره
بهم بگو چقد باید صبر بکنم
من کی باید سکوت صبرو بشکنم؟
چرا همش با بهونه،
باید یکم گریه کنم؟
هیچکس نمی دونه که من،
یه دونه گم کرده دارم..

به سوی من بیا
تا تو را حس كنم
و دنیا خواهد دید
داستانِ عشقی، سوزان را
كه شعلهاش در قلب من خواهد بود؛
به هنگام عاشقی گویی در دنیای شوالیهها و پرنسسها سر میكند. قلبا عاشق است و در عشق پا بر جاست.
متولدین اردیبهشت ماه :
عشق را در چشمان من بنگر
چهره بر افروختهام را ببین و عشق را حس كن
به صدای نفسهای من گوش كن
و بشنو ترانه عشق را؛
عاشقی بی قرار است و كمرو ولی پر شهامت.
موسیقی بر او تاثیر فراوان دارد.
متولدین خرداد ماه :
با من به رویا بیا به رویای عشق
بیا تا بر فراز بلندترین كوه گام نهیم
بیا تا در ژرف ترین اقیانوس شنا كنیم
بیا تا به دورترین ستاره ها پر كشیم
بر عشق ما هیچ چیز ناممكن نیست؛
بهترین عاشق دنیاست و گفتارها و دل او پر از رویاهای عاشقانه است.
متولدین تیر ماه :
بهشت هیچ است
در برابر گام برداشتن در كنار تو
در شبی زیبا
زیر نور ماه؛ دلی نازك و پر ز محبت دارد و از دل سوختن می هراسد.
متولدین مرداد ماه :
گویی خورشید گرمای خود را از دست داده است
و گلهای سرخ عطری ندارند
و ستارگان دیگر نمیخوانند
آن گاه كه چشم میگشایم و میبینم
با تو نیستم؛
عاشق پیشه است و بی عشق زندگی نمیكند.
متولدین شهریور ماه :
شاید به نظر برسد كه عاشق نیستم
شاید به نظر برسد كه نمیتوانم عاشق باشم
شاید به نظر برسد كه حتی نمیخواهم عاشق باشم
ولی نه در برابر عشقی مانند عشق من به تو
كه تا آخرین لحظه عمر آن را در قلبم نگاه خواهم داشت؛
عشق او شعلهای كوچك ولی جاودان است و در پی عشقی حقیقی است.
متولدین مهر ماه :
با پر شورترین گفتارهای عاشقانه
با ماجراهای عاشقانهای كه خواهیم داشت
با فداكاری هایم در راه عشق به تو
خواهی دید كه چگونه دوستت دارم؛
در امور عشقی ورزیده است و زندگیاش پر از ماجراهای عاشقانه است . . .
زن متولد مهر عشق خود را در عمل نیز به اثبات می رساند.
متولدین آبان ماه :
در التهاب شنیدن ترانه گامهای تو هستم
كه به سوی من میآیی
و عاشقم بر انتظار آن لحظه كه تو را در كنار خود حس كنم
دوستت دارم؛
هیجان عشق برای او زیبا و پر جاذبه است و در عشق صادق است.
متولدین آذر ماه :
نجوایی از سوی تو
نگاهی كوتاه از تو
لبخندی شیرین بر لبان زیبایت
و من خود را غرق در عشق می یافتم؛
خوش بین است و راستگو. شاید نگاهی شاعرانه به عشق داشته باشد.
متولدین دی ماه :
روزها ماهها و سالها میگذرند
و شاید هیچ چیز عوض نشود
جز من
كه بیش از پیش عاشق گشتهام؛
شاید در ظاهر بی احساس باشد ولی قلبی گرم و پر ز عشق دارد.
متولدین بهمن ماه :
میخواهم آزاد زندگی كنم
بسان پرندگان مهاجر
ولی قفسی ساخته از عشق تو
جایی است كه همواره رو به آن خواهم داشت؛
عشق خود را دیر ابراز میكند و عاشق آزادی است. اولین عشق او قلبش را به تپش در میآورد و هرگز فراموش نخواهد شد.
متولدین اسفند ماه :
من آنی نیستم
كه بی عشق زندگی را سر كنم
آن گاه كه در رویایی عاشقانه هستم
و چشمانم را میگشایم
و عشق رویاییام را در تو میبینم؛
در عشق بی نظیر است. جذاب و پر نشاط است. احساساتی و رویایی است.
نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها
خنده های زورکی اشکای یواشکی
شبو روزی بی هدف لحظه های الکی
ساعتای پر سوال دلخوشیها تو خیال
حسرت پرنده ی دل که نداره پر و بال
این دو روز رندگی کی شده تو کهنه گی
می دونم دیگه بریدی تو هوای خستگی
می دونم خسته شدی مرغ پر بسته شدی
میدونم طاقت نداری واسه سوز تشنگی
دل خوشیا یه لحظه به خندش نمی ارزه
از همه کس طلبکار یه دنیا زیر قرضه
نه خط خطی نه ساده مسافره گم و گیج
یه جاده سخت و دشوار به مقصد پر از نیش
هوای تازه می خوای نگاه بی بهونه
خود خوده صداقت جوابه عاشقانه
یه حرفه راستی راستی از ته دل می خواستی
اون که بسازه از نو تو رو با همه کاستی
یک شبه بارونی بسه برای از نو تر شدن
یک گل شمعدونی بسه برای عاشق تر شدن
دیگه تموم شد اون روزا که جز تو تو دلم نبود
مردن و رفتن اون روزا خیانت از سوی تو بود
تموم خاطرات من اشکای چشمای منه
بغض غریبی هنوزم توی نفسهای منه
غریب نوازی میکنی بغضمو ساده میشکنی
تا که می گم زجرم نده حرف از جدائی می زنی
خوب آره من دیونتم این حرفه قلب خستمه
صبر منم حدی داره نا مهربونی بسمه
الهی بعد رفتنم قلب تو آتیش بگیره
خدا کنه یه بی وفا نمک به زخمات بپاشه
کاش کی اونی که می خوای باشه
بره و از تو جداشه
کاش در دهکده عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود کاش اگر لطف کمی به هم می کردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بووود کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود
کاش دنیااااا کمی از درد خودش کم می کرد قرض می داد به ما هر چه پریشانی بوددد کاش به تشنگی پونه که
پاسخ دادیم رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بودد مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چقدر شعر نوشتیم برای باران غافل از آن دل دیوانه که بارانی بوود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی هااااا دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بوووود
کاش دلها پر افسانه نیما می شدددددد و به یادش همه شب ماه چراغانی بودد
کاش اسم همه ی دخترکان این جا نام گلهای پر از شبنم ایرانی بوووود ![]()
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر غرق این زندگی سنگی و سیمانی بووود
کاش دنیای دل ما شبی از این شبهاااا غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی کنیم راز این شعر هماااان مصرع پایانی بوووود
..*.*.*.*.*.*.*.*.*.**.*.![]()
